دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
گذشت فصل صبوري...
اين روزها كه نشسته ام در چارچوب سكوت...
و خيره مانده ام به در بسته...
اين روزها كه بي پروايي امانم را ميبرد از درون...
اين روز ها كه من بدم امده از ارتباط برقرار كردن با تمام موجودات دنيا...
اين روزها كه روانداز بهانه روي حرفهايم كشيده ام...
ديگر با هيچ مخاطبي كاري ندارم!!!
هيچ وقت...!
نميتوانم روزگار را براي خودم اينطور تعريف كنم:
نسيمي مي آيد از لحظه هاي دور...
من خودم را فراموش ميكنم...
دلبسته ميشوم...
او ميفهمد...
مهرباني ميكند...
دلبستگي جا خوش ميكند در تار و پود لحظه هاي من...
او ميرود و فرار ميكند از حقيقت...
از خاطره...
از دلتنگي...
از من...!
درخت پشت پنجره ي آشنا پيش ميرود تا مرز پير شدن نا بهنگام...!
من از اين تعريف روزگار كه لهجه ي غروب دارد و طعم باران بدم مي آيد...!
من از دست اين اكنون پر از بي تابي...
از اين ترك كردنهاي غير منطقي...
خرد شده ام و خسته!!!
پرم از واژه هاي پريشان احساس...
اشباع از انديشه هاي سبز توفان زده...
گذشت فصل صبوري...
اين بغض ناخوش احوال حتما دليل دارد...
ديوار ها تو را فرياد ميزنند...
و من –سراسيمه- خاطراتت را از پنجره بيرون ميريزم...
سالهاست نگاهم زنداني جزيره ي پنجره ها شده...!!!
واژه هاي سر به هوا دست از سرم بر نميدارند...
هرگز!!!
از امروز تا هميشه شاعرتر ميشوم...
وباران ميشود همسايه ي ديوار به ديوار بالشم...
و سكوت ميشود موسيقي ممتد روزها و لحظه هايم...
دوستش داشتم و دارم تا هميشه ي دنيا... مي آيد... ميدانم...!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:41 توسط : سارا
چهارشنبه چهارم آذر 1388
تو چه كم داري ؟ هيچ!
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پرمیکشه دل واسه ی به تو رسیدن
....................................................................
ازکجاشروع کنم به نظرت؟؟چی بگم؟؟
نمیدونم!!
دلتنگی و دوری داغونم کرده
اگه دلداریای خودت نبود تا حالا بارمو بسته بودم و ........
چرا ما باید از هم جدا باشیم؟؟؟
چرا اینهمه دوری و فاصله بینمونه؟؟؟
چرا حسرتِ یه لحظه نشستن کنارت باید تو دلم بمونه؟؟؟
چرا......................؟؟
چرا.............؟؟
چرا.....؟؟
به کی بگم ذهنم پُره از این چراها.........؟
کی میخواد جوابِ اینا رو بده؟؟
گناه من چیه که باید اینقدر ازت دور باشم؟؟
کِی این دوری و دلتنگی تموم میشه!!!!
کِی میتونم واسه همیشه کنارت باشم.......
اصلا اون روز میاد!!!
نمیدونم....
اما نمیخوام امیدمو از دست بدم،چون کنارِ تو بودن ارزش همه این دلتنگیا و سختیا رو داره.
افسوس....
کاش بانوشتن ذره ای از این فاصله ها کم میشد
اما....
پس تمومش میکنم به امیدِ اون روز که همه ی این سختیا تموم شه
چه اميد عبثي...
من چه دارم كه تو را در خور؟ هيچ!
من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ!
تو همه زندگي من هستي
تو همه هستي من ، هستي من
تو چه داري ؟ همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:2 توسط : سارا
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
عشق هم میسوزد...

چه صداييست كه پيچيده در اين جنگل مرگ؟
چه كسي تيشه بر اين شاخه ي افتاده زمين ميكوبد؟
اين تبر مال تو نيست؟
دستها آن تو نيست؟
تو چه محكم و چه كاري و چه با عشق و علاقه
به من شاخه ي افتاده ي خشكيده تبر ميكوبي!
آي آرام بزن ميشكند عمق سكوت!
آي آرام بزن تا نكنم آه تو را!
جمع كن هر چه شكستي دل من!
هيزم خوبي شد!
آتشي بر دل من زن كه ببيني،
عشق هم ميسوزد!!!
خوب هم ميسوزد...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:23 توسط : سارا
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
خداوندا قبل از آنکه من پس از قهر تو چیزی را بفهمم آن را با لطف خود به من بفهمان...

..........................................................................!!!
تو از تبار نور همراه هزار چلچله ي محبت ... از كوي دوست مي آيي...
تو در يادها ميماني.
تو خود خود مهرباني هستي...
دلم ميخواهد اين بغض زودتر بشكند...
سرم را روي دستانم ميگذارم و دلي سير گريه ميكنم...
به تو فكر ميكنم عميق!
آنقدر كه در خيالم تو را به آغوش ميكشم...و آرام ميشوم...
ميخواهم تو باشي با نوازش دگر باره ات...
سعيد عزيزم!
بيا و دوباره شكسته هاي دلم را بند بزن...
هيچكس از من نپرسيد ! تو بپرس...
هيچكس مرا نخواند! تو بخوان...
هيچكس مرا نشنيد! تو بشنو...
گوش بسپار عزيزكم...
به من نگاه كن...
ميبينمت ! چشمانت باز است و ميشنوم كه ميگويي:
صبر كن! و اجازه بده خدا از مسيري كه شايسته است تو را بنوازد...
شكايت مي كنم از نا مهربانيها...
ميگويي:
از نامهرباني كساني كه به آنها مهر ورزيدي نرنج ...چرا كه خدا تو را خواهد نواخت...
باز آغوش مهربانت را باز ميكني..
سر بر شانه ات ميگذارم و دلي سير گريه ميكنم....
اينبار در خيال تو را در آغوش نميكشم...
تو هستي...
تو هميشه هستي...
تو هميشگي تريني...
تو بهتريني...!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:5 توسط : سارا
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
تو صدایم زدی مادر!!!
پاييز در حياط كوچك چادر زده...!
هوا باز هم ابريست...ديريست گرفته...!
عطر حضور مادرم ! گم نيست، پيداي پيداست.
هنوز عطر دل انگيزش چشم نرگسها را خواب ميكند.
از پنجره ي نيمه باز رو به حياط ، شايد يك بار ديگر صدايم كند.
اي كاش!!!
مادر!!!
فقط يك بار ديگر صدايم كني! اين دريچه كي به سمت تنهاييم گشوده ميشود
و من دوباره تو را ميبينم ،با تبسمي كه هنوز مرهم اين دل زخميست.
دلم تنگ است!
سالهاي هجرت چه بي رحمند،
در آن غربت سرد تو را كم داشتم
و تو هميشه بسيار بودي...!
تو قانون عشق را نوشتي،
بي هيچ فرماني، فرمانروايي كردي...
تو پيروز شدي مادر!!!
من دوباره برگشتم تا تو...
فقط اگر يك بار ، يك بار ديگر صدايم ميزدي
گرمم ميكرد...
وقتي كه سردم بود
وقتي كه از دوريت سخت ميترسيدم.
مادر!
اگر يكبار ديگر صدايم كني، مهربانتر خواهم بود.
من بزرگ شدم دنياي روز مره گي مرا با خود برد...
حالا هيچ معمايي ندارم جز وجود خودم...
من از تو ياد داشتم كه دلم را به دست بگيرم
تا نشكند...
تا فراموش نشود...
تا ديده شود...
ولي بارها دلم را زير پا گذاشتم و از روي آن رد شدم.
راه دور شده مادر! يا من دور شدم؟
وقتي تو رفتي من خواب بودم!
و
برادرانم خواب بودند...
و پدرم بيدار...
اه مادر...
مهربانيت را ميشناسم...
مادر!
دوباره اهلي ام كن،
يك بار ديگر صدايم كن!
تا فراموش نكنم كه مهربان است كه ميماند.
باز هم پشت سرم دعا بخوان...
باز هم تاج مادريت را بر سرم بگذار تا همه ببينند تو از همه زيبا تري...
من همه چيز دارم و باز گويي كم است!
هر چه ميدوم گويي نميرسم!
اي كاش كسي غلطهايم را بگيرد...
يا مرا خط بزند و دوباره بنويسد!
من ميدانم در آغوش تو كم نبوده ام .
تو همواره مرا همين گونه كه بودم دوست ميداشتي...
من هم بايد بياموزم خود را همين گونه كه هستم بپذيرم...
اشكهايم نزديكند!
باران مرا وصل ميكند به احساس كودكي!
يادم هست آنقدر زير باران ميماندم تا تو صدايم كني!
و من دل نگرانيت را دوست ميداشتم...
كنج حياط نشسته ام،
خيس از باراني كه ميبارد
و
و همه ي ترسهايم را ميشويد...
پنجره نيمه باز است و من
هنوز منتظرم...!
صداي اذان لطيفم ميكند
و من به ياد مي آورم،
كود كي ام را و روزهاي باراني
وقتي تو دل نگرانم ميشدي...
وقتي كه من دل نگرانيت را دوست ميداشتم...
و تو زير اين باران پاييزي..........
اين صداي مهربان از كيست؟؟؟
عاقبت....
صدايم زدي مادر... صدايم زدي!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:53 توسط : سارا
یکشنبه پنجم مهر 1388
مرا با اسم تو ميشناسند، همه!!!
براي تو مينويسم...
از اين دنيا...
تو را در خط به خط زندگي بهانه ميكنم.
به شدت درد ميكشم ... به ملاقاتم نمي آيي...
به قاب عكست نگاه ميكنم و ميگويم:
ميدانم كه دارم ميميرم و خيلي ميترسم ...در مورد مرگ برايم حرف بزن!!!
مثل بچه اي شده ام كه سوال بي جواب ميپرسم... پي در پي!!!
از چشمانت جوابم را ميگيرم:
وقتي روح تو بدنت را ترك ميكند تو ديگر دردي را حس نميكني...
حرفت را باور ميكنم.
انبوهي از اسم تو در گلويم جمع شده،
بغض شده...
نميشكند چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
كاش باران ببارد...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:29 توسط : سارا
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
یا علی
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:58 توسط : سارا
دوشنبه دوم شهریور 1388
میرم کمی دور باشم........
بارها تصميم گرفتم نا مهربوني بعضي آدما رو فراموش كنم...
ولي نشد.
فقط تونستم درداموبنويسم
ويه عده آدم بخونند و دل بسوزونند.
واسه تو نوشتم ...
ولي بعد از 3 سال آب از اب تكون نخورد و تو همچنان يه راز موندي.
راز رفتن تو هيچوقت گشوده نشد و هنوز سر بسته مونده.
نگاه ميكنم ولي نمي بينمت.
تو در تار و پود زمان فرو رفته اي ...
بو ميكشم اما بوي تو رو احساس نميكنم...
چون مشامم رو بوي عادت پر كرده...
عادت به نفس كشيدن، بوييدن را از مشامم برده!!!
كاش ميشد تو كوچه پس كوچه هاي لغات گم بشم
و راه برگشتو پيدا نكنم
گاهي فراموشي خوبه!
گاهي سكوت خوبه!
گاهي بي خبري خوبه!
گاهي دور شدن خوبه!!!!!!!!!!!!!!!
اما گاهي......... فقط گاهي!
ميرم كمي دور باشم.......................
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:27 توسط : سارا
جمعه نهم مرداد 1388
بادبادک رویاهایم را از دستانم به زور کشیدند...
و بهشت خیالاتم را به دوزخ تبدیل کردند... ...
هیچ کس سهمی از تنهایی و غم من نمیکاهد ،
صفحه ی زلال ذهنم پر از کابوس های پی در پی ،
گویا حتی خواب را از من دزدیده اند ،
توکلم را از کف داده ام و به گوشه ای تاریک در افق زنده بودن افتاده ام .
نیرویم ، اندک به اندازه ایی که گاه ،
توانی برای نفس کشیدن هم ندارم .
از عذابی که به روحم مظلومانه می آید...
یادم نمی آید در کجا هستم و چه میکنم
و گاه از این همه فشار احساس میکنم
هر آن ممکن است در کمایی بی بازگشت فرو روم
تا آرامش یابم ،
مغزم فلج شده و حواسم را ازدست داده ام .
پیشانی ام سوزان و دستانم سرد و بی جان .
قاصدک آرزوهایم پر پر شده .
سینه ام مالامال از درد و گلویم تا عمق در بغض فرو رفته .
ربان دلم تکه تکه است و جسم و روحم زخمی شده .
افسار زندگی را از دست داده ام ،
چشمانم در این آشفته بازار به گوشه ای ممتد خیره شده
و ساعت زندگی ام ایستاده تا مرگی تدریجی در ابتدای جوانی به سراغم بیاید .
خدایا چگونه به زندگی ام باز گردم
در حالی که پروانه ی رویاهایم را زنده زنده در جلوی دیدگانم کشتند .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:54 توسط : سارا
شنبه سوم مرداد 1388
بي تو نميگذرد...
نفس نفس ميزنم، كسي به سكوتم پاسخ نميدهد...
پرسشهايم در بند كدام تعبير محبوس مانده اند؟
در دلواپسي هايم معطل مانده ام، ترسي در پشت سايه هاي دلم كمين كرده است،
بي تو نميتوانم ! خودت ميداني!!!
بي تاب تر از آنم كه خط به خط طرح حضورت را ترسيم كنم و دفعات عبورت را رقم بزنم.
دستهايم ميلرزند...
به فرمان دلم مينويسم...
و دلم انگار راه ميرود!
و هر جا ميرود مرا ميكشاند!
بي آنكه دلواپس ويراني اين تن خاك خورده باشد...
سعيدم!
نامت را زمزمه ميكنم مدام... و دلتنگم شديد...
ميدانم كه بي تو نميگذرد...
اين روزهاي پي در پي در حال عبور، قصه ي تو را نميتوانند با خود ببرند.
طعم سبز حضورت به ياد ماندنيست...
همه ميگذرند و تو نميگذري...
تو كهنه نميشوي...
از ياد نميروي...
تو هميشگي تريني عزيزم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:49 توسط : سارا